مسعود رضایی بیاره
باد و برگ (2)
زخم هایت را
زخم هایت را که گاهی بر دل و گاهی در آیینه
روی پیشانی
و گاهی هم به روی واژهای خیس و نمناک پریشانی
لابلای دفتر شعر و غزل‌هایم که می بینم
قطره‌های اشک
قطره‌های اشک پی درپی
مثل باران بهاری یا که سیلابی زمستانی
غرق می سازد تمام تار و پودم را
می برد با خود
می برد با خود مرا تا ژرفنای دره‌ای در دور دست حسرتی گم گشته و مغموم
حاصل سبز شکفتن ها
حاصل زرد فرو افتادن و بشکستن و آرام خفتن ها
حاصل بی بار و برگ مرگ رُستن ها شنفتن‌ها نگفتن ‌ها
می برد با خود همه بود و نبودم را
هرکجا خواهی که باشی ، باش
آسمانت پر گُل از فر و فروغ صد هزاران اختر شادی و زیبایی
روشنایی با تو و مهتاب و خورشید اهورایی
پیش راهت باد
شاد باشی، شاد !
می برم با خود
می برم با خود به هرسو کوله بار زخم هایت را
گر چه می سوزند و می گریند و می بارند
گر چه در خود ابری از باران غم دارند
زخم هایت یادگارانند
از تو و بوی نفس های تو سرشارند
شایگانی گنج نامیرا
در نهفت سینه پا برجا
گاه می اندیشم و بر پرده‌ی نمناک افکارم
می کشم طرح نگاه مهربانت را
پلک بر هم می نهم آرام ، می بویم
پونه زار گیسوانت را
آه ، ای اردیبهشت ای دختر خورشید
آه ، ای آتشگه جاوید
موبدانه یشت یشت چشم‌هایت را
موبدانه یشت و گاهان نگاهت را
می سرایم با تو وآرام می خندم
آه ایزد بانوی آب روان و چشمه و باران
شبنم افتاده بر برگ سحرگان
دختر خورشید ، آناهید
با خودم می گویم آیا هیچ
با خودم می گویم آیا لحظه‌ای ، گاهی
در میان یک درنگ کوته و ناچیز
آه ای رویای سحر آمیز
مثل پرواز نگاهی از گذرگاهی
یک نفس ، یک لحظه‌ی کوته
یادی از من می کنی یا نه ؟
با خودم می گویم آیا هیچ می خوانی
شکوه‌ی تلخ جدایی برگ های زرد یادم را
قصه‌های کوچه‌ی پائیز تنهایی
قصه‌ی فصل پریشانی و حیرانی
قصه های برگ و بادم را ؟
از تو من لبریز ، لبریزم
برگ هایم سرخ ، برگ‌هایم زرد
برگ هایم سرخ و زرد و گاه نارنجی
بی تو من پائیز پائیزم
خوب من هرچند آری خوب میدانم
با غروب عمر هر خورشید
یا طلوع چشم او در هر سحرگاهی
مرگ من را از خدا خواهی
کاش می مردم !
کاش می مردم که تنها آرزویت را
در غروب سرد ایام زمستانی
در غروب رفتن و خفتن
در غروبی تنگ همرنگ پریشانی
با شکوفا کردن یک غنچه‌ی لبخند
روی لب‌هایت بیفشانم