خزانی رنگ و دلتنگم ، دگر از من چه می خـواهی

به روی شاخه آونـگم ، دگر از من چه می خـواهی

 

من از تاک جنون آیـم ، پُر از جـوشم  ، نمی نوشی

شرابی صاف و گلرنگم ،دگر از من چه می خواهی

 

به هــر سازی که بنوازی ، مـیان شعله مـی رقصم

نمی رقصی به آهنگم  ، دگر از من چه می خواهی

 

سرودم نغمـــه‌ها از دل ، چــو بلبل هــر سحرگاهـی

زدی بر بال و پَر سنگم،دگر من از چه می خـواهی

 

تـــو آن شعر دل آرایـــی کــــه تـــا برخیزد از نایـی

بــر آید ناله از چنگم ، دگر از مـن چـه می خواهی

مسعود رضایی بیاره