بـــُگذار دمـی غــرق  تمـاشای تـو باشم

سرشار ز چشم تـو و رویــای تــو باشم

 

بـُگذار کـه چــون آینـه  ‌ای نقش فـریبـا

از خویش تهی ، غرق تماشای تو باشم

 

ای کاش کـــه در یک شب مهتـابی پـائیز

با سایه فـرو ریزم و در پـــای تو باشم

 

آن  لحظه کــه پـا بر سر برگم بـُگذاری

آوای خوشی  زیر قـــدم‌های تـــو باشم

 

مهتاب  فـرو خفت، من اینک تک و تنها

تا مـــرز جنون  بادیــه پیمای تـو باشم

مسعود رضایی بیاره