مسعود رضایی بیاره

آتش و آب

در نگاهت چه هیاهو چه بر انگیختن است

آتش و آب و غــزل را به هم آمیختن است

 

خُفت فرهـــــاد بـه شیرینی و آرام گـــرفت

بیستون تا به ابــد گــرم فـرو ریختن است

 

پیچش مـوی  تــو و ایــن دل آشفته‌ی من

شور دیــوانه به دیــوانه در آویختن است

 

روسری را نـــگشا ، نفـــحه نیفشاند اگـر

بر سر لالــه صبا گــرم فــرو بیختن است

 

هر کجا مــی گذری شهر به هــم ریخته‌ای

در نگاهت چه هیاهو چه بر انگیختن است