مسعود رضایی بیاره

قاصدک

جرعه جرعه با شراب کهنه می نوشم تو را

می نـوازد تار دل با ناله  در  گوشم تــو را

 

جنـــگل عــریـان و تشنه ، خـــاک تابسانییم

می کشم بـــاران پائیزی در آغــوشم تــو را

 

بُـردی از هوشم ولی ای بی وفـا از دل نبرد

فصل سرد فاصله یک لحظه از هوشم تو را

 

ماه من در خواب هم چشم تماشای تو نست

لابلای پــرده‌‌ای از اشک مـــی پــوشم تـو را

 

ای بهار رفته سرشاراز توام ، چون قاصدک

می برم حنگل به جنـگل بر سر دوشم تو را