مسعود رضایی بیاره


رنگ دلتنگی


آسمان ابری
آسمان ابری و باران از گلوی ابر
گاهگاهی تند و گاهی نم نم و آرام
می زند بر شیشه گاهی بوسه و گاهی
پای می کوبد به روی بام
کاش می شد
کاش من هم می توانستم
ذره ذره ، تکه تکه ، لخته لخته بغض تلخم را
روی بام و شیشه و از پنجره فریاد می کردم
کاش می شد می توانستم
پای بغض از حنجره آزاد می کردم
در گلویم مانده و گویی دگر راهی ...
در گلویم مانده و گویی دگر راهی به آهی هم نمی یابد
آسمان خالی!
اختری در دور دستی نیست
حتی کورسویی اندک و ناچیز
روشنی در چشم هستی نیست
مهری نیست ، ماهی نیست
پشت پلک شب نگاهی نیست
یک نفر آنجا شبیه من
پشت پرچین افق در لابلای رنگ بی رنگی
یک نفر آری ، شبیه رنگ دلتنگی
یک نفر آنجا شبیه من ، شبیه هیچ کس ، تنها
گاهگاهی هست ، گاهی نیست
لحظه ای در چشم‌هایم چشم می دوزد
قطره قطره می چکم در خود
زخم هایم باز می سوزد