مسعود رضایی بیاره

سایه خیال

گفته بـــــودی بعد مـــن آیا بهاری هست ، نیست

بـــــاغ جانت را هــوای لالـه زاری هست ، نیست


لابـــــــــــــــلای شاخساران  امیــــــــــد  و آرزو

بلبـل شوریــــده‌ای بــر شاخساری هست ، نیست


گفته بــــودی بعـــد من در  گــــوشه‌های دیـلمان

شور و حالی در صدا و سیم تاری هست ، نیست


مــی دوم صحرا به صحرا روی دوش گـــردبــاد

تـا نپنداری بــه جــا از من غبــاری هست، نیست


خویشتن را  لابـــــــلا در شعلـــه‌هـــا پیچیـــده‌ام

سوختم در شام تاری بـــی تــو آری هست نیست


روزگــارم را چه می پرسی چـه می جویی ز من

گر نمی دانی پس از تو روزگـاری هست ، نیست


سایــــه‌ای هستم فتـــــاده روی دیــــوار  خیـــال

روی دیــــوار خیــــــالی یــادگاری هست ؟ نیست  !