مسعود رضای بیاره

اقلیم دل

نـــاز کن امّا  خـــدا را ، جــور نه بیـداد نه

بنـــد مهرم بـر دل افکــن ، بنـد استبـداد نه


داد بستان از دل ما گــردم از هستی بـر آر

سر نکش از ما و پـای از بند عشق آزاد نه


تا توئــی فرمـــانروای کشور و اقلیــم  دل

کشورت ویـــرانه بــاد و خانـــه‌ام آبــاد نه


از کــدامین سو گذشی ، ای بهــار دلنشین

لالـــه و گـُل آمــد امّا سرو نــه شمشاد نه


در دلم هـر لحظه یادت بگذرد یادت به خیر

یاد کــردی از همه وز ما به سالی  یـاد نه


خانه‌ات آباد باد ای عشق شیرین می دهی

کام هر ناعــاشقی را ، قیس نه فــرهاد نه