مسعود رضایی بیاره

باغ آتش

ای خداوندی که هستی در زمین و در زمان

 خسته‌ گشتیم از زمین و خسته‌ایم از آسمان 


کو رهــی در روشنایی ، بــاز گــردانی  مرا

مهربـــان از این سیــاهی تا به عهد باستان


در خیابانـی که نامش زندگانـی بود ، نیست

دیــگر از آئیــن مهـر و مهربــانی‌هــا نشان


  یا که برگردان مــرا در عهــد نیــکان  کهـن  

یا ز دست این زمـــان و این زمانـه وارهان


کو سیاووشی که خنـدان از میان شعلـــه‌ها

پا نهــد در بـــاغ آتش شعله گــردد بوستان


راستی مُـرد و درستی قصــه و افسانـه شد

  یــاد بــاد از مهـرگان و عهـــد یــار مهربان 


سهره سر دادی سرودی بر سر سرو سُخن

  سرو می سوزد سُخن می‌نالد از این داستان