مسعود رضایی بیاره

چنگ خاموش

ساغری کو تا دمی از من رهـا سازد مرا

زور دستش ساعتی از پـا در انــدازد مرا

 

پرچمـی افتــاده‌ام از دست سربـــاز شهید

کـو سوار عاشقی کز نو بـر افــرازد مـرا

 

چنگ خاموشم در این ویرانه و کنج ملال

کو نوازش‌های دستانی  کـــه بنوازد مـرا

 

از غزل سرشارم امـا  کو نـــگاه  دلکشی

تا خیال آرایـد و آرایـــه پــــردازد مـــرا

 

جز گل حسرت نمی روید ز خــاک انتظار

این هوای تشنه و بی نم نمی  سازد مـرا