مسعود رضایی بیاره

جام غزل

هر چه با خنده به لب‌ها غـم دل می پوشیم

بــاز بـا نـم نـم اشکی ز نـگه مـی جــوشیم

 

گفتم از او نکنـم یـــاد ، چــو نـامش ببــرند

اشکم آیـد به تماشا ، بــه عبث می کوشیم

 

سر ساقـی به سلامت که در این بزم جنون

ریزد او هر چه به پیمانه‌ی ما، می نوشیم

 

غــزل از چشم زیباست کــه در بــاغ  خیال

سرو دل جــو بـه لب آبـی و مــا پاجـوشیم

 

پیش ناز نگهت ، نیست مــرا بــرگ غزل

بـه تماشای تـو از نوش غــزل مدهـوشیم