مسعود رضایی بیاره

پرتو مه

می میــان چشم تو مستانـه جـا افتــاده است

هرکه نوشید از می چشمت ز پا افتاده است

 

بـا نسیم از بــی قـراری در چـمن پیچیــده‌ام

تــا میان چین گیسویت صبــا افتــــاده است

 

هـر نـگاهی محو در چشم سیه فــام تـو شد

کار او در این سیاهـی بـا خـــدا افتاده است

 

ما ودل بـودیم و بعد از انــکه آمـد چشم تـو

ما جـدا از دل و دل از مـا جـدا افتـاده است

 

رفت مجنون از پــی لیلــی به صحرای عدم

قرعــه‌ی دیــوانگی اینک به مـا افتاده است

 

خنده‌ات دل می بـرد از چشمه‌های کوه گــُل

پـــرتو مه بر سر کــــوه دنـــا افتــاده است