شاخه گل داد، گـُل افتاد ، به دستم نرسید

نـــاله‌ها کردم وفـــریاد ، به دستم نـرسید

 

نوشخندی کـه فــرستاد بهـــار از لب گـُل

خشک شد بر لب مُرداد ، بـه دستم نرسید

 

تو همان شاخه گـُل یاس سپیدی کــه خـدا

صبحگاهی به صبـا داد ، به دستم نرسید

 

بـــوی گیسوی تـرا داد بهاران بـــه نسیم

به کف غـُنچه در افـُتاد ، به دستم نرسید

 

آن کبوتــر کـــه پیــــام آور آزادی بـــــود

هر پیامــی که فرستاد ، بــه دستم نرسید

 

سرو آزاد من ، آن قامت رعنـــای وصال

دل به لبــخند تبـــر داد ، به دستم نرسید

مسعود رضایی بیاره